دقیقا نمی دونم چرا

ولی میخوام شروعش کنم

دقیقا نمی دونم چرا

ولی میخوام شروعش کنم



همه جا پرشده از تصاویر غمناک فاجعه در تهران، همه نگرانیم، دلمان می سوزد از سوختن تن آتشنشانان، غرور و احساساتمان جریحه دار شده..
همه دنبال مقصر می گردیم، عده ای شهرداری را بخاطر عدم تامین تجهیزات و امکانات برای آتش نشانان مقصر میدانند، عده ای به شورا حمله می کنند که چرا بودجه درخواستی شهرداری را مصوب نکرده است، بخشی از جامعه سازمان نظام مهندسی و واحد پیشگیری آتش نشانی را به عنوان مقصران اصلی فاجعه هدف گرفته اند و در این بین جامعه شناسان و فعالان فرهنگی، وخامت اوضاع را در توده مردم و نحوه عکس العمل آنها نسبت به تجمع در محل حادثه و یا سلفی گرفتن در بحرانی ترین لحظات می بینند و افول فرهنگی را از این واقعه بازتاب می دهند.
و اما همه این عوامل، بهانه ای شد برای نوشتن این متن و ذکر چند نکته مغفول مانده در این تحلیل ها...

اول- چرا باید فکر کنیم که نماد و نمود فرهنگ جامعه امروز #سلفی بگیران هستند و چرا رفتار #آتشنشانان و یا عموم مردم که به فداکاری، همدلی، همدردی و... پرداختند، به عنوان فرهنگ غالب جامعه نگاه نمی کنیم و به تفسیر آن نمی پردازیم؟ نکند به خاطر چند #سلفی_گیر اصل مطلب و تخلفات و جرائم حادث شده در این #فاجعه فراموش شود.



دوم- بنظرم ریشه حضور چندهزار نفری مردم در حوادث اینچنینی برای تماشا و یا حتی عدم مهیا کردن شرایط عبور خودروهای امدادرسان که تصاویرش به وفور در شبکه های اجتماعی با کشورهای دیگر مورد مقایسه قرار می گیرد، اعتماد باشد و نه فرهنگ...
ما به اخبار رسانه ها اعتماد نمی کنیم از بس غیر آنچه را که دیدیم، شنیدیم.
ما به مسئولانمان اعتماد نمی کنیم از بس که از شعارهای آنچنانی شنیدیم و سو مدیریت های اینچنی دیدیم.
ما حتی به آژیر ماشین آتش نشانی و آمبولانس هم اعتماد نداریم.
مشکل ما اعتماد است و نه فرهنگ...

سوم- چرا تا در تهران آتشی به پا می شود و در سمنان قطاری بهم می خورد نخبگان و دانشگاهیان نگران فرهنگ و تحقیقات میدانی فرهنگی می شوند؟ شاید اگر در همه سال و در مواقع غیر بحرانی به جای پروپزال های آبکی و پایان نامه های کپی شده، در پی ریشه یابی چنین معضلاتی بودیم، حال روزمان بهتر بود.

چهارم- ما مردمان خشنی هستیم، از هیچ چیز نمی ترسیم حتی از انسانی در حال سوختن و جان دادن، از بس که از کودکی چشممان عادت کرده به دیدن اعدام های در ملا عام  و ورزشگاه ها، از چه بترسیم؟ کلی هم لذت میبریم، هیجانی هم می شویم، پنج صبح اگر حال نانوایی رفتن را نداشته باشیم ولی حال و حوصله تماشای نابودی یک انسان را داریم، آن هم با چاشنی کف و سوت...

پنجم- اختلاف طبقاتی شدید ساختار جامعه را به ویرانی می کشد، عده ای در شبکه های مجازی صفحه بچه پولدارها راه می اندازند و با مازراتی و بی ام و 2017 عکس می گیرند، خب ما هم نباید از قافله عقب بیافتیم، برای دیده شدن با پیکر نیمه جان و در حال حریق آتش نشانان عکس می گیریم. بالاخره باید چیزی برای عرضه و پذیرفته شدن و لایک خوردن باشد، چگونه نیاز به گروه پذیری را ارضا کنیم؟

ششم- دروغ شنیدن و احمق فرض شدن سازمان یافته هویت مان را زیر سوال برده است، به هیچکس و هیچ چیز و... اعتماد نداریم...
هر روز با دروغ بمباران می شویم، دروغ هایی که بعضا، هم ما ناروایش را می دانیم و هم ناشرش، ولی مصرانه این تاکتیک در جامعه ادامه دارد و بدتر از همه توسط رسانه های رسمی کشور، و این غلط تا آنجا پیش می رود که تاریخ هم جعل می شود و رسانه ای که دائما شعار اخلاق مداری می دهد برای جذب مخاطب بیشتر دست به پخش تصویر و آهنگ خوانندگانی میزند که روزگاری به همراه داشتن صدایشان در ماشینمان جرمی نا بخشودنی بود و معرفی به دادگاه را در پی داشت (سریال معمای شاه).
شده ایم دایی جان ناپلئون، حق هم داریم.
ما به عالم و آدم بی اعتمادیم، به شخصیت خودمان هم بی اعتمادیم و همین مورد باعث فقر شخصیتی، پایین آمدن عزت نفس و... شده است و همین است که سلفی گرفتن را بزرگترین پر کننده خلاء شخصیتی مان می دانیم.

هفتم- به زخم عادت کرده ایم، مرگ کسب و کار هر روزه ما شده است، زیاد نگران نباشید تا چند روز دیگر با بوجود آمدن #فاجعه بعدی، #پلاسکو را فراموش خواهیم کرد، شک نکنید...

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۹۵/۱۱/۰۵
  • ۲۱۰ نمایش
  • سایه هیچ

نظرات (۶)

بی اغراق بهترین تحلیل و نظری بود که این چند وقت درباره پلاسکو خوندم
پاسخ:
لطف دارید...
ولی دقیقا نمیدونم، اینجا باید درست و تحلیلی نوشت، یا کوتاه و فان...
اگه نظری داشتی خوشحال میشم از شنیدنش...
:)
خب اگه بخوام نظر بدم ,درباره بند اول باید بگم فرهنگ غالب جامعه رو نمیشه به قشر خاص که وظیفه و شرایط تعیین شده ای رو قبول کرده نسبت داد از همه لحاظ جامعه سلفی بگیر ها گسترده تره
ولی دربقیه موارد نظرم خیلی به نظرتون خیلی نزدیک
پاسخ:
ممنون
ولی نظرت و درباره سبک نوشتن در وبلاگ میخواستم

جدی، تحلیلی و بلند
یا
فان، روزمره و کوتاه؟
در مورد واکنش مردم جدا از بحثی که شما در مورد پیامد های روانی دیدن اعدام و غیره گفتین باید بگم متاسفانه ما مردمی هستیم که به قانون احترام نمیذاریم . کاری به بعد احساسی انسانی ماجرا ندارم ولی خب راه باز کردن برای نیروهای پلیس آتشنشانی و غیره رو بلد نیستیم و اگر بلد باشیم دلیلی نمیبینیم که اجرا کنیم .
و اما پیدا کردن مقصر واقعا به عهده ی ما نیست اما خب چون هیچ چیزی اینجا سر جای خودش نیست این اتفاق میفته. در مورد شایعه و اخبار دروغ هم بگم متاسفانه حتی خبرنگار های ما بلد نیستن خبر رسانی کنن ، منظورم صداسیما نیست بلکه هر کسی که در حوزه ی خبر فعالیت داره.
شاید عدم تخصص دلیل پر رنگی باشه .
در مورد وبلاگم چون کامنت قبل نظر خواستین منم خودمو دخالت بدم :)) اون چیزی رو بنویسین که حس میکنین نیازِ نوشته بشه. 
اگه منظورتون و درست فهمیده باشم..
نوشته های جدی و تحلیلی و بلند با ارزش ترن و همچنین نوشتنشون دقت و وقت بیشتری میخواد و صد البته که کم طرفدار تران 
ولی نوشته های فان و روزمره و کوتاه طرفدارای بیشتری دارن چون سرگرم کننده ان و درگیری ذهنی کمتری میخواد
به شخصه یه چیزی بین این دو تا رو دوست دارم نه همیشه جدی و نه همیشه طنز
ولی خب وبلاگ هر کس مثل خونه اش میمونه هر کسی دوست دارن یه جوری بهش رنگ و لعاب بده
:)
پنجم- اختلاف طبقاتی شدید ساختار جامعه را به ویرانی می کشد، عده ای در شبکه های مجازی صفحه بچه پولدارها راه می اندازند و با مازراتی و بی ام و 2017 عکس می گیرند، خب ما هم نباید از قافله عقب بیافتیم، برای دیده شدن با پیکر نیمه جان و در حال حریق آتش نشانان عکس می گیریم. بالاخره باید چیزی برای عرضه و پذیرفته شدن و لایک خوردن باشد، چگونه نیاز به گروه پذیری را ارضا کنیم؟

*تعریف زندگی برای مردم عوض شده و متاسفانه همه رو مجبور به همراهی میکنه. یه طورایی پولداری داره مساوی با بیشعوری میشه. بیشعوری در قالب تعریف کتاب بیشعوری . نه بیشعوری در قالب فحش.

*خیلی خوب بود.
سلام آقای سایه 
چند وقت پیش که بعد از غیبت چند ماهه دوباره پست گذاشتید خوشحال شدم از حضور دوباره تون، اما بازم رفتید تا الآن.... 
امیدوارم این بار دیگه فاصله پست ها کمتر و کمتر بشه.... 
و اما در مورد پست باید گفت اونقدر کامل و جامع بود که هیچ سوال و ابهامی رو توی ذهنم ایجاد نکرد....
فقط اینکه فرمودید ما مردم خشنی هستیم چون عادت کردیم اعدام در ملا عام رو ببینیم، درسته، موافقم، اما باید علت این اشتیاق برای دیدن بدبختی و یا حادثه بد برای دیگران رو ریشه یابی کرد...
وقتی مردم از دیدن یه نمایش کوچیک خنده دار توی خیابون محرومن، وقتی از شنیدن یه موسیقی زیبا در ملا عام محرومن، وقتی از دیدن یه تردستی جالب در مسیر رفت و آمدشون محرومن پس نمیشه بهشون خرده گرفت چرا وقتی یکی با دیگری دست به یقه میشه همه میرن تماشا 
آدمی زاد هیجان رو دوست داره، غافلگیر شدن با یه صحنه غیر منتظره رو دوست داره، خب وقتی در جامعه ما به  این حس  نیاز، با یه صحنه خوب و دل انگیز پاسخ داده نمیشه معلومه که دعوا و مرگ دیگران و.... میشه وسیله برای پاسخگویی به این حس.... 
و اما در مورد مطالب وبلاگ با اجازه منم نظرمو بگم  : من این  سبک نوشته شما رو دوست دارم، چون همه جوانب یک موضوع رو تحلیل میکنید و ذهن خواننده رو با مجموعه‌ای از سؤال و ابهام رها نمی کنید... این شیوه باعث میشه خواننده هم نسبت به نقطه نظرات متفاوت آگاهی پیدا کنه و هم دستش بازه برای انتخاب و قبول کردن هرکدوم از نظرات که باب میلش بود... 
بر خلاف بعضی وبلاگ ها که یه موضوع رو طرح میکنن و نظرشون رو میگن و بعد فکر می کنند نظرشون وحی منزله و حق هیچ مخالفتی رو نمی ذارن 
یه چیز دیگه که وبلاگ شما رو برای من دوست داشتنی و جذاب کرده طولانی نوشتن تونه :)) من خودم نمی تونم کامنت کوتاه بنویسم یعنی هر کار میکنم نمیشه :) برای همین وقتی وبلاگ های دیگه کامنت بلند میذارم معذبم و خجالت می کشم از اینکه وقت دیگران رو با اطناب در کلام میگیرم 
اما اینجا چون پست ها خودش بلند و طولانی دیگه خجالت نمی کشم :) 
پاسخ:
ممنون
از محبتت
راجع به ادم و علاقش به خشونت یه مطلبی خواهم نوشت
و ریشه روانی و اجتماعیش و (البته از دیدگاه خودم) و با کمک چندتا تئوری بیان می کنم
کامنت های بلند باعث دلگرمی های بزرگ میشن، چون ادم مطمئن میشه خواننده همه مطلبش و خونده
و برداشت عمیقی داشته...
ممنون از اینکه سر میزنی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">